آسمام همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتاب است امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر بر روی دفتر خویش تن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم آه...گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه ی تو می شکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله ی راز ناشناسی درون سینه ی من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش گوئیا بوی عود می آید آه....باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بیگمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق می نویسم بروی دفتر خویش جاودانه باشی ای سپیده ی عشق ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سر هایمان چو شاخه ی سنگین زبار و برگ خامش بر آستانه ی محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه می چکد ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید گویی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ می زدند در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند پیشانی بلند تو در نور شمع ها آرام و رام بود چو دریای روشنی با ساقهای نقره نشانش نشسته بود د رزیر پلکهای تو رویای روشنی من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود در گوشم آن کلام خوش دلنواز را چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند افسانه های کهنه ی لبریز راز را آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ در سینه قلب روشن محراب می تپید من شعله ور در اتش آن لحظه ی درنگ گفتم خموش ((آری)) و همچون نسیم صبح لرزان و بیقرار وزیدم بسوی تو اماتو هیچ بودی و دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو


محمد و علی اوسیوند و غلام شیشلول بند یا M-MAN